آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

نی نی نازم

کجا بودیم این مدت؟؟؟؟؟؟؟

1392/8/18 16:18
نویسنده : الناز
919 بازدید
اشتراک گذاری

آنیسای نانازم

پیش خودت میگی باز مامانی تنبل شده و دست از وبلاگ برداشته .ولی باور کن این مدت فرصت نکردم برات بنویسم . مریض شدن  و بستری عزیز تو بیمارستان و برگشتن ترسهای که از یادمون رفته بود بدترین اتفاق زندگیم بعد از مدت  طولانی بود ولی خدا رو شکر که خدا این بار هم لطفش رو شامل حال ما کرد و مادر مهربونم پیش ما موند .چند روز بعد از مرخصی عزیز از بیمارستان به بهانه ویزیت  دکتر و بیشتر برای عوض شدن حال و هوای عزیز رفتیم پیش خاله سولماز و من و شما دو هفته ای مهمون خاله مهربون شما بودیم. کلی خوش گذشت و با روحیه جدید برگشتیم خونه امون

این بود خلاصه ای از اتفاقایی که تو این مدت که نبودم افتاده و دوست ندارم وبلاگ تو جای خستگی ها و مشکلات زندگی باشه

عسل ماماننننننننننننن داری بزرگ میشی  و تو خونه احساس میکنم یه همدم واقعی دارم .دیگه می تونی چیزی رو که میخوای تفهیم کنی و با زبون خودت چیزی رو ازم بخوای . مثلا بگی (( بابا بابا بی بی)) یعنی یه لحظه می تونم وقتتون رو بگیرم

ههههههههههههههههه

دم به ساعت با هر چیز برای خودت شعر تاب تاب رو میخونی و 100 بار میگی دداب دداب دداب دداب و...............

عاشق راه رفتن به تنهایی هستی مخصوصا که الان  زمین پر برگ های پاییزی هست و وقتی پات رو روشون میزاری و خش خش میکنن کلی ذوق میکنی.اصلا دوست نداری دستت رو بگیرم و وقتی سوار ماشین  یا وارد خونه میشیم کلی گریه میکنی و ددر ددر

نمی دونم مدتی هست که شبها اصلا خوب نمی خوابی و با گریه و جیغ از خواب بلند میشی .همه میگن از دندون ات می تونه باشه .خیلی ناراحتم که نمی تونی خوب بخوابی ولی چاره ای جز تحمل و صبوری و صد البته استفاده از مسکن نداریم

راستی دیگه داره لحظه های شیر خوردنت تو بغلم تموم میشه و تو داری از این لحاظ ازم جدا میشی . الان که برات اینا رو می نویسم بغض کردم و یاد روزهایی که گذشته افتادم خیلی خوشحالم که این مدت خدا کمکم کرد تا بتونم تو رو تغذیه کنم .متاسفانه تو شیر خشک و پاستوریزه نخوردی و اگه من  تو رو همون ماههای اول از شیر میگرفتم مثل دخمل دوستم بدون شیر میموندی و رشد نمی کردی .حتی شیر خوردنت تو خواب بزرگترین نعمت شد برای من. این مدت حرفهایی که از یکدندگی من و اصرارم به ندادن شیر خشک میشد اذیتم میکرد ولی  میخوام همونطور که خدا میدونه و شاهد هست تو هم بدون که من تمام سعیم رو کردم . دیگه نیازی به شیر من نداری و میتونم با تغذیه چیزای دیگه هم نیازت رو برطرف کنم

خدایا ازت ممنونم

عشق من فردا 14 ماهگیت رو تموم میکنی و وارد 15 ماهگی میشی .خدا دختر کوچولوی من داره خانوم میشه واسه خودش خودت حفظش کن

 چند تا عکس هم باری حسن ختام در ادامه مطلباز خود راضی

 

 

 

آنیسا و عشق نارنگیش

 

 

همون خش خش که گفتم هههههه

شیطون بلای خودم

 

تاب تاب گروهی

آنیسا و سانای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

سانی مامی شادیسا
18 آبان 92 17:01
واااااای الیییییییییییییییی این نخودچی ناز رو باید خورد ماشالله خیلی بزرگ و خانم شده. آفرین به همتت که انقدر برای شیر دادن به آنیسا پافشاری کردی خدا رو شکر که اون روزهای سخت گذشت.
سانی مامی شادیسا
18 آبان 92 17:02
راستی الی جون از خوندن اینکه مادر عزیزت کسالت داشتن ناراحت شدم خدا رو شکر که بخیر گذشته. انشالله همیشه سلامت باشن و سایه شون بالای سرتون باشه
طیبه
18 آبان 92 17:02
الهی بگردم من حالا شکر خدا که حالش خوب شده شکررررررررررررر دیگه حسابی خانمی شده ها خدا حفظش کنه
میرزا کوچک خان
19 آبان 92 21:43
الهی.... خداروشکر که همه چی به خیر گذشته.... چه دخمل ناناسی ای شده عزیز خاله....
افسانه مامان پارمین
20 آبان 92 22:56
الی جونم ، خیلی دلم برات تنگیده عزیزم . خدا رو شکر که حال مادت خوبه و ایشالله که همیشه سالم باشه و سایه اش بالا سر خانواده اش باشه . ماشالله به آنیسا جونم که اینقدر شیرین شده . خدا حفظش کنه . عزیزم ، تهران اومدی ، یادی هم از ما بکن ، خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد